محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1940
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ناروا نمىگوييم و بر ضد او كمك نمىكنيم . » مگر همدستان جراح بن سنان و ياران وى كه خاموش بودند ، بد نمىگفتند كه نميشد گفت اما ستايش نيز نمىكردند . و چون به نزد مردم بنى عبس رسيدند محمد گفت : « هر كه حقى مىداند به خدا قسمش مىدهم كه بگويد . » اسامة بن قتاده گفت : « خدا را ، اكنون كه ما را قسم دادى ، او تقسيم به مساوات نمىكند و با رعيت عدالت نمىكند . » سعد گفت : « خدايا اگر اين سخن را به دروغ و ريا مىگويد ديده اش را كور كن و عيالش را بيفزاى و او را به فتنه هاى گمراهى آور دچار كن . » پس از آن چشم اسامه نابينا شد و ده دختر دور او را گرفت و چنان بود كه خبر يكى از اين زنان را مىشنيد و پيش وى ميشد و او را مىجست و چون مىيافت مىگفت : « اين نفرين سعد ، مرد مبارك است . » آنگاه سعد در بارهء كسان ديگر نفرين كرد و گفت : « خدايا اگر به ناحق و به دروغ آمدهاند در بلاى سختشان انداز » و آنها به بلاى سخت افتادند : جراح آن روز كه به حسن بن على تاخت كه او را به غافلگيرى بكشد ، به ضرب شمشيرها پاره پاره شد ، قبيصه به ضربات سنگ درهم شكست و اربد با كارد و نوك نيام شمشيرها كشته شد . سعد گفت : « من نخستين كسم كه در راه اسلام خون مشركان ريختم . پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم پدر و مادر بفداى من كرد و پيش از من بفداى هيچكس نكرده بود . پنجمين كس بودم كه اسلام آوردم و بنى اسد پندارند كه نماز كردن نمىدانم و شكار سرگرمم مىكند » آنگاه محمد ، سعد و آن كسان را سوى عمر برد و چون پيش وى رسيد خبرها را بگفت ، عمر گفت : « اى سعد ، واى تو ! چگونه نماز مىكنى ؟ » گفت : « دو ركعت اول را طولانى مىكنم و ركعتهاى آخر را مختصر